شنیدستم غمم را می خوری این هم غم دیگر

دلت بر ماتمم می سوزد اینهم ماتم دیگر

به دل هر راز گفتم بر لب آوردش دم دیگر

چه سازم تا بدست آرم جز این دل محرم دیگر

مرا گفتی دم آخر ببینی دیر شد بازآ

که ترسم حسرت این دم برم بر عالم دیگر

ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل

که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر

جهانی را پریشان کرد از آشفتن یک مو

معاذاله اگر بگشاید از گیسو خم دیگر

بجان دوست غیر از درد دوری از دیار خود

در این دنیا ندارد جان «لاهوتی» غم دیگر 

                                     ابوالقاسم لاهوتی

حیرت زده ام،تشنه ی یک جرعه جوابم

ای مردم دریا، برسانید به آبم

آیا پس از این دشت، رهی هست؟ دهی هست؟

یا اینکه به بیراهه دویده ست شتابم

من کوزه به دوش آمده ام چشمه به چشمه

شاید که تو را- ای عطش گنگ- بیابم

آهی و نگاهی و...- دریغا که خطا بود

یک عمر که با آینه ها بود خطابم

هر صبح حریصانه من و حسرت خفتن

هر شب من و اندوه که حیف است بخوابم

چون صاعقه هر بار که عشق آمد و گل کرد

یک شعله نوشتند ملایک به حسابم

می نوشم از این تلخ، اگر آتش، اگر آب

حیرت زده ام، تشنه ی یک جرعه جوابم

اشعار ناب

بعد از آن دیوانگیها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا او مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر

به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که  

وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بیگمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم

در دل مردابها بنهفته ام

 

می روم... اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

او  چو در من مرد

ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوئیا شب با دو دست سرد خویش

روح بیتاب مرا در بر گرفت

 

آه... آری... این منم.... اما چه سود

او که در من بود

دیگر

نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود

آخر کیست؟ کیست؟

 

فروغ فرخزاد

اشعار ناب

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

 
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

 فریدون مشیری

شعرناب

اي صبا آنچه شنيدي ز لب يار بگو

عاشقان محرم يارند ز اغيار بگو

هم تو داري خبر از زلف گره در گرهش

پيش ما قصه ي دلهاي گرفتار بگو

شرح غارتگري زلف دلاويز بكن

وصف خون ريزي آن نرگس عيار بگو

گوش را چونكه ز پيغام نصيبي دادي

كي بود چشم مرا وعده ي ديدار؟ بگو

چون حكايت كني از دوست، من از غايت شوق

با تو صد بار بگويم كه دگر بار بگو

تا دگر سرو ننازد به خراميدن خويش

سخني با وي از آن قامت و رفتار بگو

اي صبا بنده نوازي كن و احوال "همام"

وقت فرصت به در بندگي يار بگو

همام تبريزي

 

شعرناب

بي تو دنيا بر سرم آوار شد

بين ما هر پنجره ديوار شد

آنكه اول نوش دارو مي نمود

بر لب ما زهر نيش مار شد

درد ما در بودن ما ريشه داشت

رفتن و مردن علاج كار شد

عيب از ما بود از ياران نبود

تا كه ياري يار شد بيزار شد

عاقبت با حيله سوداگران

عشق هم كالاي هر بازار شد

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟

مُردم از بس زندگي تكرار شد

شرمنده احسان

آنكه بر خوان غم عشق تو مهمانم كرد

خاطرش شاد كه شرمنده ي احسانم كرد

گفته بودم كه ننوشم مي و عشرت نكنم

فصل گل آمد و از گفته پشيمانم كرد

جان من از مرض عشق بفرمان تو شد

نازم آن درد كه شايسته ي درمانم كرد

هدهد باد صبا نامه ي بلقيس وشي

بر من آورد و از آن نامه سليمانم كرد

آنكه از برگ گلش خار خلد بر كف پا

چشم بد دور كه جان سر م‍ژگانم كرد

دوش از زلف شكن در شكنت باد صبا

بسكه آشفته به من گفت پريشانم كرد

غنچه سان تنگدل و سر بگريبانم كرد

آفرين بر قلم شهد فشانت "آتش"

كه ز شيرين سسخني شهره ي ايرانم كرد

                                                                                                        آتش اصفهاني

باور نمیکنم

باور نمى كنم كه در آن باغ پر بهار‎

        چيزى به غير زاغ و به جز برگ زرد نيست

                          باور نمى كنم كه در آن دشت مردخيز‎،

  از بهر يك نبرد دليرانه مرد نيست!‎

             باور نمى كنم همه مستانه خفته اند

                        در راه چاره هيچكس رهنورد نيست

(‍ژاله اصفهاني)

نسیم عشق

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

                                                       (محسن عبیدی

اشعارزیبا

در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقلِ آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

پروانه را شکایتی ازجور شمع نیست

عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم

خلقم بر روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شوای شرار محبت که بی غشم

هرشب چو ماهتاب ببالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

شهریار

دوبیتی و تک بیتی ناب ناب

هر گاه که بيني دو سه سر گردان را

عيب ره مردان نتوان کرد آن را

تقليد دو سه مقلد بي معني

بد نام کند ره جوانمردان را(ابوسعيد ابوالخير)

***

اي ماه سرو بالا و اي سرو ماه سيما

هجرت بلاي من شد آزادم از بلا كن(علي اطهري كرماني)

***

من آن مرغ غمگين تنها نشينم

كه ديگر ندارم هواي ترانه

ربودند جفت مرا از كنارم

شكستند بال مرا بي بهانه(حسين منزوي)

***

هر آنکس عاشق است از جان نترسد

يقين از بند و از زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه

که گرگ از هي هي چوپان نترسد(باباطاهر)

***

من آنچه از تو بديدم كسي نديده بعمري

زشوخ باده پرستي ز مست باده گساري(دكتر مهدي حميدي)

***

نگين حلقه ي رندان شدي كه تا بدرخشد

كنار حلقه ي چشمم بهر نگاه، نگيني(شهريار)

***

امشب كمند زلف تو تاب ديگريست

اي فتنه در كمين دل و هوش كيستي؟(رهي معيري)

***

رشته ي عمرم بمقراض اجل ببريده شد

همچنان در آتش عشقت گدازانم چو شمع(حافظ)

***

شد زندگي چو بار گراني بدوش من

از دوش خود چرا ننهم بار خويشتن؟(ورزي)

***

سري اين همه سودا؟ تني و اين همه محنت؟

دلي و اين همه اندوه و درد؟ واي دل من(نياز كرماني)

***

زرد روئي در ميان گلرخان عيب است بر من

روي زردم را به خون اي ديده گاهي شستشو كن(نظام وفا)

***

ديشب گل من غنچه ي خاموش كه بودي؟

تا وقت سحر تنگ در آغوش كه بودي؟

من باخبر از شيون و غوغاي تو بودم

اي دل تو به ياد لب خاموش كه بودي؟(علي اشتري)

***

كشتزار ما نبيند آفت لب تشنگي

ابر اگر خشكي نمايد ديده ي پر نم كه هست(پژمان بختياري)

***

بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كان را دوا نباشد

پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن(مولوي)

***

آمدي رفت ز دل صبر و قرارم بنشين

بنشين تا بخود آيد دل زارم بنشين(داعي انجداني)

***

هر چه كني بكن مكن ترك من اي نگار من

هر چه بري ببر مبر سنگدلي به كار من(شوريده شيرازي)

***

در حلقه ي مرغان چمن ولوله انداخت

هر ناله كه در صحن گلستان تو كردم(فروغي بسطامي)

*** 

دوبیتی و تک بیتی ناب

نالدم پاي كه چند از پي يارم بدواني؟

من بدو مي رسم اما تو كه ديدن نتواني

من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفت

عاشق پابفرارم تو كه اين درد نداني(شهريار)

***

من آن تكدرختم كه دژخيم پاييز

چنان كوفته بر تنم تازيانه

كه خفته است در من فروغ جواني

كه مرده است در من ترانه(حسين منزوي)

***

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش(فروغ فرخزاد)

***

ايام خزان چون شوى اى دانه برومند؟

 از خاك چو در فصل بهاران ندميدى(صائب تبريزي)

***

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است(سهراب سپهري)

***

نوبهار آمد و بگذشت وليكن من و دل

همچنان در تب آسيب خزانيم هنوز(اديب نيشابوري)

***

خوشا آنانکه پا از سر ندانند

مثال شعله خشک و تر ندانند

کنشت و کعبه و بتخانه و دير

سرائي خالي از دلبر ندانند(باباطاهر)

***

هزار بار گذشتي به ناز و هيچ نگفتي

كه چوني؟ اي به سر راه، انتظار كشيده(ه.ا. سايه)

***

دوش بر دوش رقيبان چو خرامي در باغ

ياد ياران وفادار نمائي يا نه؟(مجنون تويسركاني)

***

دوبیتی و تک بیتی ناب ناب

چه خواهي از سر من اي سياهي شب هجران

سپيد كردي چشمم در انتظار سپيده(شهريار)

***

اي يار جفا كرده و پيوند بريده

اين بود وفاداري و عهد تو نديده

در كوي تو معروفم و از روي محروم

گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده(سعدي)

***

پژمرده دلم، من چو خزان ديده گياهي

تو ابر بهاران به چمنزار كه بودي؟(ابوالحسن ورزي)

***

براي امتحان تا مي تواني بار درد و غم

بنه بر دوش من تا بردباري هاي من بيني(هاتف اصفهاني)

***

بايد نور ستاره اى را به خانه بيارى

حتى اگر دلت را،

به منقار مرغ جگر خوار بسپارى‎....(‍ژاله اصفهاني)

***

خامُشي به كه ضمير دل خويش

به كسي گفتن و گفتن كه مگوي(سعدي)

***

خبر از  جاي ما چه مي گيري؟

عشق تمثيل لامكاني ماست(سهيل محمودي)

***

چو آن نخلم که بارش خورده باشند

چو آن ويران که گنجش برده باشند

چو آن پيري همي نالم درين دشت

که رودان عزيزش مرده باشند(باباطاهر)

***

ز تيره بختي آيينه حيرتي دارم

تو را كشيد در آغوش و آفتاب نشد(بهجت شيرازي)

***

فكر آزادي، گرفتاري به دام تازه ايست

ما كه خود را در قفس، بي بال و بي پر ساختيم(صائب)

***

يارم همه نيش بر سر نيش زند

گويم که مزن ستيزه را بيش زند

چون در دل من مقام دارد شب و روز

ميترسم از آنکه نيش بر خويش زند(ابوسعيد ابوالخير)

***

سر به دامان  من خسته گذار

گوش کن بانگ قدمهایش را

کمر نارون پیر شکست

تا که بگذاشت برآن پایش را(فروغ فرخزاد)

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود (سهراب سپهري)

***

لای لای، پسر کوچک من

دیده بربند،که شب آمده است

دیده بربند،که این دیو سیاه

خون به کف،خنده به لب آمده است(فروغ فرخزاد)

***

چون سايه مرغان هوا، در سفر خاك

آزار به موري نرسانديم و گذشتيم(صائب)

***

شنيدم روشني بخش شب شب زنده داراني

بغير از چشم خون پالاي من شب زنده داري كو؟(كلانتري)

***

بس حلقه زدم بر در و حرفي نشنيدم

من هيچ كسم يا كه درين خانه كسي نيست؟(بيدل شيرازي)

***

حالات عشق را ز خراباتيان بپرس

كاين حال نيست، زاهد عاليجناب را(عبرت نائيني)

***

تا چند کِشم غصه هر نا کس را

وز خست خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو بر نمي آيد راست

دادم سه طلاق اين فلک اطلس را(ابوسعيد ابوالخير)

***

خوشا كسي كه در اين چند روز دار فنا

دلي نخست و نيازرد و رفت بي پروا(غبار)

***

چه مي پرسي از قصه ي غصه هايم؟

كه از من ترا خود همين بس فسانه

كه من دشت خشكم كه در من غنوده است

كران تا كران حسرتي بيكرانه(منزوي)

دوبیتی

دل تنگم حريف درد و اندوه فراوان نيست

امان اي سنگدل از درد و اندوه فراوانت(شهريار)

***

آهسته رفيقان كه بهر گام درين راه

گسترده دو صد دام و يكي دانه ندارد(مجمر اصفهاني)

***

ديدار تو در باغ وطن‎، جان جهان بود

 خوشبختى پاكيزه اگر بود، همان بود. (‍ژاله اصفهاني)
***

دامن افشان بدو صد ناز ز ما دوش گذشت

به خدا غصه ي عمري چو غم دوش نشد(هاشم محجوب)

***

به شكر بازوان آهنين مپسند اي صياد

كه مسكين بلبلي در فصل گل بي بال و پر ماند(شهريار)

***

به زمان او نكوئي ز دگر بتان چي جوئي؟

مَطلَب بروز روشن ز ستاره روشنايي(صباحي بيگدلي)

***

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد. (سهراب سپهري)

***

رشك آن بوسه كه زد بر لب جانانه رقيب

آتشي در دلم افروخت كه خاموش نشد(هاشم محجوب)

***

 اي خواب ، اي سر انگشت كليد باغ هاي سبز

چشم هايت بركه تاريك ماهي هاي آرامش

كولبارت را بروي كودكان گريان من بگشا

و ببر با خو مرا به سرزمين صورتي رنگ پري هاي فراموشي(فروغ فرخزاد)

***

دل مجذوب خود را با تغافل بيش از اين مشكن

كه در قانون خوبان امتحان اندازه اي دارد(مجذوب تبريزي)

***

آگه ز رنج باديه باشند واپس ماندگان

محمل نشينان را چه غم باشد ز زخم خارها(طبيب اصفهاني)

***

بسي گفتم كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن

تو نشنيدي و ديدي فتنه هاي آسماني را(رعدي آذرخشي)

***

طوبي و سدره گر به قيامت بمن دهند

يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را(فروغي بسطامي)

***

م‍ژگان كشيد رشته به سوزن ولي چه سود؟

ديگر به چاك سينه مجال رفو نبود(شهريار)

***

نشكفت غنچه يي كه به باد فنا نرفت

در اين چمن چگونه دلي وا كند كسي؟(قصاب كاشاني)

***

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بيخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگريخت

زين واقعه هيچ دوست دستم نگرفت

جز ديده که هر چه داشت بر پايم ريخت(ابوسعيد ابوالخير)

***

عمر عزيز خود منما صرف ناكسان

حيف از طلا كه خرج مطلا كند كسي(قصاب كاشاني)

***

كنار و بوس و آغوش تو ارزاني به بيدردان

كه من دنياي دردم،عاشق آزاري دلم خواهد(يزدانبخش قهرمان)

***

در ترازوي فلك نيست خلاف كم و بيش

نتوان يافت در اين دايره مويي پس و پيش(شهريار)

***

ديگر از آشفتگي ها مي گريزم همچو موج

من كه در درياي دل پيوسته طوفان خواستم(ابوالحسن ورزي)

***

مردم از بيگانه سوي آشنا آيند و آوخ

من خود آن بيگانه ام كز آشنايان مي گريزم(مفتون اميني)

***

امشب كمند زلف تو را تاب ديگريست

اي فتنه در كمين دل و هوش كيستي؟(رهي معيري)

***

يکي برزيگرک نالان درين دشت

بخون ديدگان آلاله مي‌کشت

همي کشت و همي گفت اي دريغا

ببايد کشت و هشت و رفت ازين دشت(باباطاهر)

***

گرد بادم، سرنوشت من همان آوارگي است

كي براي اين سر شوريده سامان خواستم؟(ابوالحسن ورزي)

***

پنداشتي كه چون ز تو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ديگر نيست(فروغ فرخزاد)

***

در قبول زندگاني قبول از من نبود

من در اين وحشت سرا بي اختيار افتاده ام(ابوالحسن ورزي)

***

ما از قالوا بلي تشويش دارم

گنه از برگ و باران بيش دارم

اگر لاتقنطوا دستم نگيرد

ما از ياويلنا انديش دارم(باباطاهر)

***

منزل مقصود را از من چه مي پرسي؟ كه من

با دو چشم بسته در اين رهگذار افتاده ام(ابوالحسن ورزي)

***

در ازل دادند چو جام الست

تا ابد ما مست آن پيمانه ايم(مولوي)

***

مرغ بال آزرده ام از تير صيادان هراسان

كشتي بشكسته ام از خشم طوفان مي گريزم(مفتون اميني)

***

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت(خيام)

***

مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع

بسي پادشاهي كنم در گدايي(حافظ)

***

يك رگم خالي نماند از گردش تند گلابت

اي گل مستي كه در جام مي نابم شكفتي(سيمين بهبهاني)

***

با دست بلورين تو پنجه نتوان كرد

رفتيم دعا كرده و دشنام شنيده(سعدي)

***

تكيه بر پيوند جسم و جان مكن "صائب" كه چرخ

اين چنين پيوندها كرده است بسياري جدا

 ***       

دوبیتی و تک بیتی ناب ناب

شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي

گو مشتِ خاك ما هم بر باد رفته باشد(حزين لاهيجي)

***

اميد بلبل بيدل ز گل وفاداري ست

ولي وفا نكند شاهدي كه بازاري ست(فخرالدين عراقي)

***

اين كه با خود مي كشم هر سو، نپنداري تن است

گورِ گردان است و در او آرزوهاي من است!(سيمين بهبهاني)

***

ترك آسايش اگر لذت ندارد پس چرا؟

گل به آن نازك تني از خار بستر مي كند(كليم كاشاني)

***

از تير كج تابي تو آخر كمان شد قامتم

كاخت نگون باد اي فلك با ما چه بد تا مي كني(شهريار)

***

دلي دارم، قرار اما ندارد

سرشكي، اختيار اما ندارد

شنيدم در جهان جز نيش هم هست

دل از كس انتظار اما ندارد(اخوان ثالث)

***

دوريِ راه به نزديكي ِ دل چاره شود

كرمي كن كه به در دوخته چشمِ تَرِ ماست(سيمين بهباني)

***

روز مرگش سزد ار جشن ولادت گيرند

هر كه جانان به سر آيد دم جان باختنش(لاهوتي)

***

وصل تو كجا و من مهجور كجا

دردانه كجا، حوصله مور كجا

هرچند ز سوختن ندارم باكي

پروانه كجا وآتش طور كجا(ابوالسعيد ابوالخير)

***

يا رب اين سنگدلي را ز كه آموخته است؟

نازنيني كه مكدر شود از گل بدنش(لاهوتي)

***

روم از شهر و ديارت، به كجا و به چه يارا؟

با زر و سيمي و ياري كه ندادي تو خدايا(اخوان ثالث)

***

با همه زنجير و بند و حيله و مكر رقيب

خواهم آمد من به كوي ات، گر نمي داني بدان(لاهوتي)

***

چون گل رويا به گلزار عدم روييده ام

منتي از هستيِ ما بر سر دنيا مباد(سيمين بهبهاني)

***

مرغ يادت در دل ويرانم آخر لانه كرد

شايد او هم عاشق ويرانه باشد مثل من(مهدي كاووسي)

***

با همه رحمت خورشيد و پرستاري ابر

منم آن دانه ي نشكفته، كه در گِل ماندم(مهدي سهيلي)

***

ز چه جوهر آفريدي دل داغدار ما را؟

كه هزار لاله پوشد پس از اين مزار ما را(سميين بهبهاني)

***

عشق را گفتند شيرين ساز كام زندگي ست

ديدمش آن قصه هم، ناخوش مقالي بيش نيست(پ‍ژمان بختياري)

***

هميشه زمزمه واري ست بر لبم

كاي عشق

پيش از آنكه تو خاكسترم كني

اي كاش مي شناختم از راه، چاه را(مشيري)

***

منم آن شكسته سازي كه توام نمي نوازي

كه فغان كنم ز دستي، كه گسسته تار ما را(سيمين بهبهاني)

***

فلك در قصد آزارم چرايي؟

گُلم گر نيستي خارم چرايي؟

ته كه باري ز دوشم بر نداري

ميان بار، سربارم چرايي؟(باباطاهر)

***

سيمگون شد موي و غفلت همچنان بر جاي ماند

صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز(رهي معيري)

***

سايه ويرانه ي غم خلوت دلخواه ماست

كاخ مرمرگونِ شادي از تو باد از مباد(سيمين بهبهاني)

***

منم مرغي كه ديگر نيستم پر

چنار پير را مانندم اكنون

فشانده برگ ها در باد پاييز

فشرده ريشه در خاكسترِ خاك

مشوش مانده در شام غم انگيز(سياوش كسرايي)

***

با آن كه همچو جام شكستم به بزم تو

باورنداشتم كه چنين واگذاريم(سيمين بهبهاني)

***

به ناداني گرفتم كوره راهي

ندانستم كه مي افتم به چاهي

بدل گفتم رفيقي تا به منزل

ندانستم رفيق نيمه راهي(باباطاهر)

***

گفتي كه اختيار كنم ترك ياد او

خوش گفته اي وليك بگو اختيار كو؟ (سيمين بهبهاني)

***

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه

اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست(ه.ا. سايه)

***

آن ديده كه با مهر به سويم نگران بود

ديدي كه نهاني نظرش با دگران بود(سيمين بهبهاني)

***

گياه وحشي كوهم در انتظار بهار

مرا نوازش و گرمي به گريه مي آرد

مرا به گريه ميار!!(ژاله اصفهاني)

***

از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز

كه تا جا گرم كردي گويدت خيز(نظامي)

***

بت معبد خيالم، به پرستشم گروهي

به نياز در نمازند و مرا خبر نباشد(سيمين بهبهاني)

***

خصم را از ساده لوحي دوست پندارم رهي

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز(رهي معيري)

دوبیتی و تک بیتی ناب ناب

***

شايد كه بر آقرينش خود نازد

ايزد كه تماشاي جمال تو كندد(فصيحي هروي)

***

شد زنده ي ابد، به جهان كشته غمت

جان داده ي تو را، مسيحا چه احتياج (باقر عليشاه)

***

عاقبت مكتوب ما را سوي او پروانه بُرد

تاب سوز ناله ام بال و پر ديگر نداشت (كليم كاشاني)

***

قهر كردم چند گه با كلك خويش

گفتم اين يادآور يار من است (حميدي شيرازي)

***

گرچه درخاك برم درد تمناي تو را

تا پسين لحظه پرستم رخ زيباي تو را(عماد خراساني)

***

لب پيمانه اگر بر لب جانانه نبود

بوسه گاه لب دندان،لب پيمانه نبود(فروغي بسطامي)

***

ندارم دردي اما آنچنان خسته از هستي

گه گر، دست اجل مويي ز من خواهد، سر افشانم (پژمان بختياري)

***

نه اشك است اينكه گاه ديدنت از ديده مي ريزد

نگه در ديده ام، از شرم رويت آب مي گردد (قاسم خان مينجه)

***

هم مسلمان ز تو حاجت طلبد، هم كافر

طاق ابروي تو، هم كعبه و هم بتخانه(شيخ بهايي)

***

هيچ ذوقي بِه از اين نيست كه ز غايت شوق

چشم مي گريد و لبهاي تو در خنده شوند(هلالي جغتايي)

***

ز آساني نيايد نيك نامي

ز بي رنجي نيايد شادكامي(فخرالدين اسعد گرگاني)

***

شرط انصاف نباشد كه پريشان حالي

با دل آيد به حضور تو و بي دل برود(ساماني كاشاني)

***

در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز

چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود(حافظ)

***

من كجا اين همه اندوه كجا

غم سنگين چنان كوه كجا

دوبیتی و تک بیتی ناب

شاهم، ولي به مُلك بلا با سپاه غم

مُلكم ببين و خيل سپاهم نگاه كن(مهدي سهيلي)

***

تا تواني سايه ي ديوار خود را بيش كن

تا نگردي سايه جوي، پاي ديوار كسي(پرتو بيضايي)

***

"بادا" مباد گشت و "مباد" به باد رفت

"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست(قيصر امين پور)

***

ابر را چوب همين سادگي اش ويران كرد

من كه ويرانتر از اين ابر بهاري نشدم

***

اي شعر من بگو كه جدائي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

اي چنگ غم كه از تو به جز ناله بر نخاست

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني(مشيري)

***

اي درد تو درمان من

چون مي روي بي من مرو

اي جانِ جان ، بي تن مرو

***

باز شوق يوسفم دامن گرفت

پير ما را بوي پيراهن گرفت

اي برادرها، خبر چون مي بريد؟

اين سفر آن گرگ يوسف را دريد(ه.ا.سايه)

***

به دور زندگي نوشم شراب از خون دل اما

اگر اين باده در ساغر نمي كردم چه مي كردم؟(مشفق كاشاني)

***

اي شپره پرپر مزن اندر حريم يار من

ترسم صداي شهپرت خواب است و بيدارش كند

***

هر سري به سينه اي تكيه كند وقت وداع

سر ما وقت وداع تكيه به ديوار كند

***

اي مرغ دل ز سينه چو پرواز مي كني

پاي غمي به خانه ي خود باز مي كني(علي اشتري)

***

اشك ابرم كاين چنين بر خاك ره غلتيده ام

وا‍ژگون بختم ز چشم آسمان افتاده ام

قطره اي بر خامه تقدير بودم رو سياه

به سپيديهاي اوراق زمان افتاده ام (سيمين بهبهاني)

***

زير بار عشق قامت راست كردن ساده نيست

موج ها باري گران بر دوش دريا مي كشند

***

آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟

مُردم از بس زندگي تكرار شد

***

سيمرغ صفت، بال و پر خويش گشاييد

پرواز، رفيقان، به خدا كار مگس نيست

***

بر مشام خلق گل شو در گلستان جهان

ور نداني گشت گل، باري مشو خار كسي(پرتو بيضايي)

***

رنجيده ام از خيل دورويان دغل باز

انديشه اين جمع به جز حرص و هوس نيست

***

در قفس تا جلوه ي روي گلم آمد به ياد

سر فرو  بردم ز حسرت زير بال خويشتن(پارساي تويسركاني)

***

چون همسفرعشق شدي مرد سفر باش

هم منتظر حادثه، هم فكر خطر باش

***

از شاه و گدا هر كه درين ميكده ره يافت

جز خون دل خويش به پيمانه ندارد

***

مي خواستم شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس، خسته و اسير (فروغ فرخزاد)

***

رنج غناست آنچه نصيب توانگر است

طبع غني به مردم درويش مي رسد(اميري فيروز كوهي)

***

با دل گفتم كه اي دل احوال تو چيست؟

دل، ديده پُر آب كرد و بسيار گريست

گفتا كه چگونه باشد احوال كسي

كو را به مراد ديگري بايد زيست(ابوسعيد ابوالخير)

***

از سوختگان باز پري مي خواهند

خاكستر شعله پروري مي خواهند

آنان كه ز يك قفس جدامان كردند

آواز غم آلوده تري مي خواهند(سياوش كسرايي)

***

ناله مظلوم در آهن سرايت مي كند

زين سبب در خانه زنجير دايم شيون است(بيدل دهلوي)

***

دايم دل خود به معصيت شاد كني

چون غم رسدت خداي را ياد كني(حسن دهلوي)

***

در ميان اين دو عدم اين دو قدم راه چه بود؟

كه كشيديم در اين مرحله بس خواريها(باستاني پاريزي)

***

با شعله ات اي اميد، دلبسته منم

بيدار نگهدارِ تنِ خسته، منم

در چشمِ شب سياه مي سوزم و باز

آن شمع به راه صبح بنشسته منم(سياوش كسرايي)

***

خواستم پاره گريبان كنم از دست غمت

دستم از ضعف دريغا به گريبان نرسيد(عبدالله الفت)

***

از خرابي مي گذشتم، منزلم آمد به ياد

دست و پا گم كرده اي ديدم دلم آمد به ياد(علي رهي)

***

عاشقان پا بسر عقل نه اكنون زده اند

در ازل كوس جنون بر سر گردون زده اند(عبرت)

***

گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم

***

دلم از سينه به تنگ است خدايا بِرهان

هر كجا در قفسي مرغ گرفتاري هست(حالتي تركمان)

***

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزي، ياد خواهد برد باري(قيصر امين پور)

***

فيض آب ديده نتوان يافت، در آب وضو

كاشكي زاهد به جاي ريش، مژگان تر كند(عاقل هنرورخان)

***

نازم آن چشم، كه از گردش وي فتنه بپاست

نازم آن زلف كه در پيچ  و خمش شانه شكست(خليل ساماني)

***

هر چند كه بر ما رقم نيستي افزود

در دايره ي عشق، همانيم كه بوديم(بابا فغاني شيرازي)

***

طفلي و حال دل به تو گفتن چه فايده

تو درد دل شنيده اي، اما نديده اي(مهجوري قمي)

***

ريا را كرد شيخ شهر ما منع

ولي خود اندرين گفتن ريا كرد(صباحي بيگدلي)

*** 

دوبیتی

شراب عيش در جام و سبو بود

ولي ساقي به جامم زَهر غم ريخت(پروين دولت آبادي)

***

گلي كه خود بدادم پيچ و تابش

به اشك ديدگانم دادم آبش

دراين گلشن خدايا كي روا بود

گل از ما، ديگري گيرد گلابش(بابا طاهر)

***

سودش اين بس كه به هيچش نفروشند چو من

هر كه با قيمت جان بود خريدار كسي(شهريار)

***
گفتم مرو به جز دل من در دل كسي

گفتا كه اين خرابه كجا قابل من است(پژمان بختياري)

***
آنجا كه موج و طوفان از هر كنار خيزد

اميد كي توان داشت از ناخدا، خدايي(عبدالله الفت)

***

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم(فرخي يزدي)

***
نامهربان شو اي دل خونين كه در جهان

شد خصم زندگاني من، مهربانيم(رهي معيري)

***

احسان هنري نيست به اميد تلافي

نيكي به كسي كن كه به كار تو نيايد(صائب)